پير زن مسيحي

ميگقت : هفته پيش  يك شنبه سوار بي آر تي شدم..با دخترم.از كليسا ميومديم.آخه  مسيحي هستيم.

زني سالخورده .مهربان و صبور… يعني حدس زدم بايد داراي اين خصوصيات باشه ، خيلي مواقع ميشه خصوصيات اخلاقي آدمارو از صداشون حدس زد..البته اينم يه جور سرگرميه برا م : ). جاي خوبي نايستاده بود و نميتونست ميله و دستگيره اي رو بگيره تا از افتادنش جلوگيري كنه..بنابراين بازوي  منو گرفته بود.. وخيلي با احترام از اينكه مجبور به اين كار شده بود عذر خواهي كرد..برنگشتم چهرشو ببينم با صدايي آروم جوابش رو دادم.. برگشت سر صحبتش. تا اينكه خانمي جابه جا شد و تونست كنار من بايسته. ولي با اينكه ميله رو تو دست داشت هنوزم بازوي  منو گرفته بود.. وباز هم عذر خواهي كرد. برگشتم و با لبخند عذر خواهيش رو با يه خواهش ميكنم جواب دادم.

ادامه داد : دخترم تو ايستگاه كنار من ايستاده بود.و فقط كمي از زيپ كيفش باز بود..كه يه خانم خيلي شيك ،عطر و ادكلن زده وبه قول امروزيا باكلاس دستشو درون كيفش ميكنه و كيف پولش روبرميداره و دخترم متوجه نميشه كه اين خانوم دزده.خانوما مواظب كيفاتون باشين. در همين لحظه به چهرش نگاه ميكنم . چقدر آروم بود و دوست داشتني. ونگران …

پرسيد: ايستگاهم رو گم نكنم. آخه ميخوام قريب پياده شم .

خانمي گفت : نه بهتون ميگم.

پسركي از وقتي سوار شده بودم روي پله قسمت خانوما نشسته بود .از همون بچه هايي كه با يه كوله پر از بسته هاي دستمال كاغذي . صبح تا شب تو مترو و اتوبوس ميخوان كه ازشون خريد كني ..با همون چهره هاي مظلوم .

بهش گفت :مادري از اونجا بلند شو يه وقت مردم نيفتن روت.

اما پسرك خسته تر از اوني بود كه بخواد جوابشو بده.و فقط نگاهش كرد.

به ايستگاه بي آر تي رسيده بوديم و در باز شد. متصدي تا پسرك رو ديد فرياد زد: اوي ! واسه چي اونجا نشستي . بلند شو ببينم. با تو ام مگه نميشنوي.. مگه من با تو حرف نميزنم . بلند شو ببينم .. بيب ! .پيرزن گفت :چيكار به تو داره .به تو چه؟! مگه جاي تو رو تنگ كرده؟!. جاي ماست ماهم راضيم كه اينجا بشينه.

خانمي كه نشسته بود بلند فرياد زد( به متصدي ايستگاه) :تو كار نكن تا … !

در بسته شدو چهره متصدي ايستگاه ديدني بود ! : )

پيرزن گفت : خانوم خوب بهش گفتي.ممنون ازت

از اينكه هنوز هم با دستش بازومو گرفته بود… خوشحال بودم .

به ايستگاه رسيديم . من پيش دستي كردم و گفتم:اينجا همون ايستگاهيه كه ميخواين پياده شين…وبعد خودمم باش پياده شدم. اما اين دفه من دستش رو گرفته بودم …

كاش اونقدر با هم آشنا ميشديم تا بتونم اسمشو بپرسم و لاي خاطراتم جا بدم…اميدوارم يادم بموني !

Advertisements

دربارهٔ motevalede18tir

بي هيچ نشاني ، نشانم را از آسمان بالاي سرت بگير، پيدايم ميكني ... افسوس ... كه آسمان بالاي سرت هم حصاري دارد ! مشاهدهٔ همهٔ نوشته‌ها بر اساس motevalede18tir

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: