بایگانی ماهانه: فوریه 2011

استعمارگر كبير !

 

او(لرد كرزن) به اطلاع دولت و مجلس انگليس رساند كه تا تب ضد قرارداد(1919) و ضد انگليس در ايران وجود دارد، يا بايد مجلس بريتانيا بودجه اي تصويب كند كه يك نيروي تمام عيار در ايران بمانند و كشور را اشغال و بلكه تجزيه كنند.ويا اينكه فقط به حفاظت از چاه هاي نفت بسنده كنند و ترتيب روي كار آمدن  دولتي كودتايي را بدهند كه در آن ايراني ها خود ، ملي گرايان و رجال مزاحم  را اعدام و از صحنه بيرون كنند!

اين سه زن / مسعود بهنود

___________________________________________________________________________

پ . ن : ديگه بچگي نميكنم ، بهت قول ميدم!

11 اسفند ;

ببار باران، ببار… شايد مرحمي بر دل زخم خورده كشورم باشي  …

ببار باران،

ببار …



پير زن مسيحي

ميگقت : هفته پيش  يك شنبه سوار بي آر تي شدم..با دخترم.از كليسا ميومديم.آخه  مسيحي هستيم.

زني سالخورده .مهربان و صبور… يعني حدس زدم بايد داراي اين خصوصيات باشه ، خيلي مواقع ميشه خصوصيات اخلاقي آدمارو از صداشون حدس زد..البته اينم يه جور سرگرميه برا م : ). جاي خوبي نايستاده بود و نميتونست ميله و دستگيره اي رو بگيره تا از افتادنش جلوگيري كنه..بنابراين بازوي  منو گرفته بود.. وخيلي با احترام از اينكه مجبور به اين كار شده بود عذر خواهي كرد..برنگشتم چهرشو ببينم با صدايي آروم جوابش رو دادم.. برگشت سر صحبتش. تا اينكه خانمي جابه جا شد و تونست كنار من بايسته. ولي با اينكه ميله رو تو دست داشت هنوزم بازوي  منو گرفته بود.. وباز هم عذر خواهي كرد. برگشتم و با لبخند عذر خواهيش رو با يه خواهش ميكنم جواب دادم.

ادامه داد : دخترم تو ايستگاه كنار من ايستاده بود.و فقط كمي از زيپ كيفش باز بود..كه يه خانم خيلي شيك ،عطر و ادكلن زده وبه قول امروزيا باكلاس دستشو درون كيفش ميكنه و كيف پولش روبرميداره و دخترم متوجه نميشه كه اين خانوم دزده.خانوما مواظب كيفاتون باشين. در همين لحظه به چهرش نگاه ميكنم . چقدر آروم بود و دوست داشتني. ونگران …

پرسيد: ايستگاهم رو گم نكنم. آخه ميخوام قريب پياده شم .

خانمي گفت : نه بهتون ميگم.

پسركي از وقتي سوار شده بودم روي پله قسمت خانوما نشسته بود .از همون بچه هايي كه با يه كوله پر از بسته هاي دستمال كاغذي . صبح تا شب تو مترو و اتوبوس ميخوان كه ازشون خريد كني ..با همون چهره هاي مظلوم .

بهش گفت :مادري از اونجا بلند شو يه وقت مردم نيفتن روت.

اما پسرك خسته تر از اوني بود كه بخواد جوابشو بده.و فقط نگاهش كرد.

به ايستگاه بي آر تي رسيده بوديم و در باز شد. متصدي تا پسرك رو ديد فرياد زد: اوي ! واسه چي اونجا نشستي . بلند شو ببينم. با تو ام مگه نميشنوي.. مگه من با تو حرف نميزنم . بلند شو ببينم .. بيب ! .پيرزن گفت :چيكار به تو داره .به تو چه؟! مگه جاي تو رو تنگ كرده؟!. جاي ماست ماهم راضيم كه اينجا بشينه.

خانمي كه نشسته بود بلند فرياد زد( به متصدي ايستگاه) :تو كار نكن تا … !

در بسته شدو چهره متصدي ايستگاه ديدني بود ! : )

پيرزن گفت : خانوم خوب بهش گفتي.ممنون ازت

از اينكه هنوز هم با دستش بازومو گرفته بود… خوشحال بودم .

به ايستگاه رسيديم . من پيش دستي كردم و گفتم:اينجا همون ايستگاهيه كه ميخواين پياده شين…وبعد خودمم باش پياده شدم. اما اين دفه من دستش رو گرفته بودم …

كاش اونقدر با هم آشنا ميشديم تا بتونم اسمشو بپرسم و لاي خاطراتم جا بدم…اميدوارم يادم بموني !


بي سوادي

او(رضا خان ) از مبارزه دمكرات ها واعتداليون درتهران چيزي نميدانست! و از ترور هاي سياسي آن روزها  سردر نمي آورد،همين قدر مي فهميد كه اگر به شخصيتي مانند فرمانفرما سر بسپارد، زيان نخواهد ديد!

سه زن (مسعود بهنود)

_________________________________________________________________

پ . ن : دلم برا اين محيط تنگ شده بود !

قابل توجه خوانندگان گرامي : به وب دسترسي دارين. يا  يه وب جديد راه بندازم؟! ^×^