بایگانی ماهانه: فوریه 2010

قلب … ؟


«سرنوشت تعيين ميكنه
كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب
حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه»


پ.ن :حالا، نه به خودم و تو …


                           كه به گذر زمان …


                                      حسادت ميكنم !

پ.ن : از همه دوستان عذر ميخوام، كه نميتونم به وبشون سر بزنم… با اين نتمان ! به مشكل برخورديم!..اميدواريم از طريق گفتمان حل بشه!..نشد.. اعتصاب ميكنيم!  جونه داداچ!!!

 


آدمكا…

آدمكاي شهر ما قلبارو داغون ميكنن !

دل ستاره ي منو از زندگي خون ميكنن !

 

ستاره ها چشماشونو با اشكاشون رنگ ميزنن !

به قلب هر ستاره اي آدمكا چنگ ميزنن !


دچار …

 دچارم! دچار يك سرگيجه ي تهوع آور… پوچي
مطلق…فهم نشدن مطلق…

ترس از تنهايي…ترس ازباهم بودن…ترس از دوست
داشتن… ترس از دوست داشته شدن…

ترس از قضاوت … ترس از همه چيز متناقض
اين دنيا… مي ايستم… بيهوده دست و پا ميزنم، به چه مي خواهم برسم؟

لعنت به اين زندگي…

لعنت به تو دنيا…

لعنت به من كه نمي توانم مانند
ديگران باشم…

لعنت به من كه نمي توانم ميل به تجربه كردنش را در خودم
بكشم…

لعنت به من كه هستم… كاش نبودم…

چه ميل عجيبي به نبودن دارم…

چه توقع زيادي دارم به مردن در
آغوش كسي كه مي خواهم متفاوت باشد…

آه لعنت به اين نوع بشر خودخواه كه
من هم نماد آنم…



پ.ن : من ٍ احساسايتم،  تاثير پذيره و تحمل غم و ناراحتي كسيو نداره به خصوص اگر اون شخص جزو اعضا خانوادم باشه…!



ديروز …

مي دوني اونقدر پرم كه نمي تونم حرف بزنم!

ديروز فرق مي كرد؟؟؟!
ولي اگه خوب نگاه كني همه روزامون ديگه فرق كرده!

همين!


دوست خوب سبزمون رو ده ها ! باره…فيلتر كردن..

  ما رو  تار و مار كنين و بزنين بكشين، بالاخره آخرش كه چي …؟

وبلاگ ايشون :

http://rezaraeisei3.persianblog.ir/

ما هنوزم سبزيم…. حق گرفتني است، نه دادني…

ما حقمونو ميخواييم…!


اينجا كسي دروغ نميگه (ابراهيم رها)

يک شب سرد زمستاني در حالي که بنا بر اجبار قصه هي زرپ و زرپ داشت باران
مي باريد خاله پيرزن در خانه کوچک خود نشسته بود و به اين فکر مي کرد تا
کي قرار است همين طور هر شب که باران مي بارد، برايش مهمان بيايد. در همين
فکرها بود که يک اس ام اس به گوشي موبايلش رسيد که در آن نوشته شده بود؛
«تا فصل برف و باده/ هر روز همين بساطه».خاله پيرزن داشت با گوشي اش بازي
مي کرد که صداي در بلند شد. طبيعتاً بلند شد رفت دم در و پرسيد کيه؟ هرچند
که آگاهان معتقدند اگر خاله پيرزن مدام اين سوال تکراري را نمي پرسيد هم
فرقي نمي کرد چون بالاخره هر کسي که بود را راه مي داد داخل خانه کوچکش.
به هر روي، کسي که پشت در بود خيلي متين و موقر جواب داد، من هستم بانوي
محترم، سيدمحمد خاتمي. خاله پيرزن گفت اي قربونت برم سيد خوش اومدي. بعد
خاتمي گفت جسارت بنده را خواهيد بخشيد. يک مقدار احساسات پاکتان را کنترل
کنيد چون الان يک عده مانند ماجراي آن خانم سالخورده ايتاليايي برايمان
حرف درمي آورند. بعد خاتمي وارد خانه شد و گفت؛ «مسائل با فشار و سخت گيري
حل نخواهد شد.» هنوز جمله اش تمام نشده بود که خاله پيرزن گفت سيد جان،
صحبت در مورد کرامت انساني در همه کس کارگر نيست. يعني تا آنجا که عقل من
پيرزن مي رسد کرامت انساني را با باتوم ارج نمي نهند يا حتي اگر با باتوم
بشود يک مقدار احترام گذاشت با گاز اشک آور ديگر نمي شود. آنها مشغول همين
حرف ها بودند که يکي ديگر در زد. خاله پيرزن پرسيد کيه؟ يکي از پشت در گفت
من نيکزاد هستم. خاله پيرزن گفت باش، خب نيکزاد ديگه کيه؟ نيکزاد گفت من
وزير مسکن دولت احمدي نژاد هستم. خاله پيرزن گفت وا، چه بي مزه. بعد در را
باز کرد و نيکزاد آمد تو. هنوز نيامده گفت؛ «اجازه نمي دهم قيمت مسکن
افزايش يابد.» خاله پيرزن گفت ننه خدا خيرتون بده، همين خونه کوچيک و
کلنگي من در دوره اين آقا (به خاتمي اشاره کرد) متري 500 هزار تومان بود
از وقتي شماها اومدين و هي از اين حرف ها زدين رفت بالا، الان هم صفدر،
بچه فرنگيس خانم همسايه مون که مث شما تو کار بنگاه مسکنه ميگه متري يک و
نيم قيمتشه. خلاصه خواستم سياه نمايي نکنم و ازتون تشکر کرده باشم،

در
همين احوالات طبعاً مثل ساير شب هاي سرد باراني باز در خانه خاله پيرزن به
صدا درآمد و اين بار منوچهر متکي پشت در بود. او تا در جواب پرسش خاله
پيرزن که طبق معمول پرسيده بود کيه، گفت منوچ متکي، خاله پيرزن اخم کرد و
گفت ننه چرا اومدي اينجا، تو که خودت خونه داري. متکي پرسيد کدوم خونه؟
خاله پيرزن گفت؛ همين دو روز پيش توي اينترنت بودم، خوندم پيش قذافي بودي
بهت گفته «ليبي خانه ايرانيان است.» شرمنده، تو برو همون خونتون، در حالي
که خاله پيرزن داشت متکي را راهنمايي مي کرد برود خانه شان دوباره صداي در
بلند شد، اما يک جور به خصوصي بلند شد، خاله پيرزن رفت دم در، گفت کيه، يک
جور مخصوصي گفت کيه؟ بعد صدايي پيچيد که مي گفت من احمد بورقاني هستم. دو
سال پيش توي همين روزها فوت کردم ننه جون. ننه اومدم بهت سر بزنم چون منم
يه زماني توي شباي باروني مهمونت بودم، خواستم بهت بگم اينجا جام خوبه
ننه، اينجا کسي ظلم نمي کنه، اينجا کسي زور نميگه، اينجا کسي نميگه بايد
تک صدايي حاکم باشه، اينجا آزادي هست، محبت هست، اينجا… از همه مهم تر
اينکه اينجا کسي دروغ نميگه. اينجا کسي دروغ نميگه ننه



پ. ن : حال من دست خودم نيست !


برگ سرخ ؟…

دستانم تواني براي نوشتن ندارد ،

اشك هايم از چشمانم جاريست .

جرم من چيست جز كاشتن يك گل سرخ !؟

جرم من چيست جز دانستن راز گل سرخ …!؟

جرم من چيست جز بودن در مكاني كه خواست من نيست  !؟

جرم من چيست جز خواستن برگي سبز در سياهي مطلق!…؟!


پ.ن 1 :  بي سر و ته شد ميدونم… اما دلم گرفته بود … خيلي ! برا همين نتونستم فكرمو متمركز كنم…

پ.ن 2 : چقدر بزرگ بودن ، سخته. من تحملشو ندارم!… ميخوام كوچيك باشم… يه دختر 7 ساله ،كه هيچي از زندگيش نفهمه، هيچي … حتي همون گل سرخو !

پ.ن 3 :من نميخوام مهربون باشم … تا حالا هر چي ضربه خوردم به خاطر همين مهربونيم بوده  .. چطور ميشه مهربون نبود ؟ چطور ميشه سنگدل بود ؟.. يكي به من ياد بده …

لعنت به من !

رويايي نوشت ! : باران را دوست دارم… چون پاك است وپاكي مي آورد …

                                                                                          همچو باران پاك باشيد…